تبليغاتX
گیسو

صدای سکوت

جمعه 27 آذر1388


بوی بهشت خــــدا می رسد از کوه قــاف
مــرغک تنـــها در ایـن ره شده در اعتـکاف

بـــال و پـرش گوئیــا رنــگ به رنــگ غربت
بــــال و پـر مــرغ دل کرده عیـــان اعتــراف

ســاز خــدا اینچـنین پـر ز صـــدای سکـوت
حــاجی دیـوانه شد مــرغ دلـــم در طـواف

آمـده در راه عشق سایۀ حـق بـــر سـرم
دست نوازشگــــر او شده بــر من مصــاف

گیـسوی تنـــها شده پـر ز صدای سکـوت
کـــرده زبـان مـــرا هـیبت حــق در غــلاف

 

قسم به عصر ...

پنجشنبه 26 آذر1388

 « بسم الله الرحمن الرحیم »

قسم به عصر

کسی که از زمان سبقت گرفت ؛ سوخت 

و آنکه واماند ؛ 

انگشت حسرت به دهانِ حیرت دوخت ... ! .


 بزرگ مرد تنهای زمان  ( علی علیه السلام ) فرمود :

« انسان فرزند لحظه ای است که در آن به سر می برد »


در کتاب مدیریت زمان آقای نیلی پور جدولی دیدم ؛ جالب بود :

این جدول نشان می دهد که در یک عمر متوسط ( 60 الی 70سال ) با وقت خود چه می کنیم :


زمان فعالیت
8 روز  بستن بند کفش
1 ماه انتظار سبز شدن چراغ راهنمایی
1 ماه زمان صرف شده در آرایشگاه
1 ماه گرفتن شماره تلفن
3 ماه زمان صرف شده در آسانسور ( در شهرهای بزرگ )
3 ماه مسواک زدن
5 ماه انتظار برای رسیدن اتوبوس ( در شهرهای بزرگ )
6 ماه استحمام
2 سال مطالعه کتب
4 سال خوردن و آشامیدن
9 سال کسب در آمد برای هزینه زندگی ( در کشورهای پیشرفته )
10 سال تماشای تلویزیون
20 سال خواب

...

دزدان وقت :

عادات غلط * بی نظمی * بی برنامگی * خواب زیاد * مکالمات اضافی و غیر مفید و پرحرفی * سؤالات بی جا * عدم واگذاریِ امور به دیگران * مشورت نکردن با افراد خبره * تلفن موبال تلویزیون اینترنتشرکت در جلسات اضافی و غیر ضروری * ملاقات های بدون برنامۀ قبلی و نا بهنگام * پرداختن به اهداف جزئی * عدم اولویت بندی در کارها * دیر آمدن و زود رفتن * گفتگوهای خصوصی و دوستانه * وسواس و تکرار ها * مطالعه کتاب و نوشته های غیر مفید * عدم دقت در انتخاب ابزار کارآمد برای رسیدن به اهداف * تسویف * ماندن در خانه ( بیش از حد ) * تنبلی و بی حوصلگی * شتابزدگی و دیر جنبیدن * رفاه زدگیِ آلاینده * دخالت بی مورد در کار دیگران * خواطر منفی * بی ارادگی * سستی در تصمیم گیری * عدم اعتماد به نفس * نداشتن انگیزه * سلام و تعارف های بیش از حد و رودربایستی * تمارض * همیشه در دسترس بودن * تردید و شک * افراط و تفریط * بر عهده گرفتن کاری بدون تخصص و و و .


 

باران

شنبه 21 آذر1388

چترمن دلتنگ "باران" است

میدانم و میدانی

میبرم درسایۀ ابری

ومیمانم و می باری و می باری .

تو !

شدی باران ابر رحمت ای ( ... )

و میدانی

قطره هایت را چنان در این قنات دل فرو بردی

که لبریز است و می جوشد و می جوشد ...

قنوتم پر شد از باران نور تو

نمازم شد قبول

وسجده ام پر شد ز بوی تو

شدم دریا شدم دریا

و هر یک نامه ام شد موج این دریا

برای تو

مگر شاید بلغزاند بروی آب

قایق را

نگاه تو  ...  نگاه تو

 

خواب

پنجشنبه 19 آذر1388
خواب دیدم بارون میاد

ولی شمعی که تو دستم بود خاموش نمیشد

آب تمام شهر رو پر کرد

ولی هیچ کس غرق نشد

هیچ کس چتر نداشت

همه خیس شدند

ولی کسی سرما نخورد

آسمون می بارید

ولی ستاره ها پیدا بودند

یه قطره روی صورتم چکید

سر خورد

ولی هیچ کس نفهمید

هنوز داره بارون میاد

ولی باز هم

هیچ کس

نفهمید ...




 

اقرأ کتابک !

شنبه 30 آبان1388

خداوندا
چون مرا در رحم مادر نهادی در ظلمات عجزم بخوابانیدی
و چون در وجود آوردی معدۀ گرسنه را با من همراه کردی تا چون در وجود آمدم از گرسنگی می گریستم .
و چون مرا در گهواره نهانیدی ؛ پنداشتم که فرج آمد پس دست و پایم را بستند و خسته کردند .
چون عاقل و سخنگوی شدم بعدالیوم آسوده مانم ! به معلمم دادند ، به چوب ادب دمار از روزگارم بر آوردند .
چون از آن گذشتم ؛ شهوت بر من مسلط کردی تا از تیزیِ شهوت به چیز دیگر نمی پرداختم و چون از بیم زنا و عقوبت فساد همسری گزیدم فرزندانم در وجود اوردی و شفقت ایشان در وجودم گماشته و در غم خورش و لباس ایشان عمرم ضایع کردی
پیر و ضعیف گشتم
گفتم مگر چون وفات یابم  بیاسایم ؛ بدست ملک الموت گرفتارم کردی تا به تیغ بی دریغ به صد سختی جان من قبض کرد
چون در لحد تاریکم نهادی دوشخص مکرم فرستادی که خدای تو کیست ؟ وملت توچیست؟
وچون ازَ آن برستم از گورم بر انگیختی و در این وقت که حشر کردی درگرمای قیامت وجای حسرت و ندامت نامه ام بدست دادی که

اقرأ کتابک !

خداوندا !

کتاب من اینست که گفتم ،
 این همه مانع  من بود از طاعت و از برای جندین تعب ورنج شرطِ خدمت ِتو که خداوندی بجای نیاوردم.
ترا از آمرزیدن گناه و عفو کردن مانع کیست  ؟


 

سه شنبه 26 آبان1388

چو آمد آشنا کردم شدم من آشنای او
                                 سراسرمشعلی شد دل منم من آشنای او
ز مهر آن پری چهره دلم لرزید و عاشق شد
                                 شد اومعشوق و دلدارم شدم من اشنای ا
و

 

سه شنبه 26 آبان1388
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند

آیه ای از عشق

جمعه 22 آبان1388

  پرده افتاد !

بدیدم رخ مهتاب

نشستم لب ایوان

سرودم چو پرنده

زدم زیر صدا رقص کنان

با دل بی تاب

که چون ماهی ام و دورم از آن آب

بگفتم ز غم دوری سیمرغ

که از عشق ، که در هجر ، که با یار ،

گهی مست و غزلخوان ،

گهی عاقل و هشیار

گهی بود دلم همره دلدار

گهی زل زده بر عکس بدیوار

که بیمار شد این دل

که سیمرغ پرید و نشدم بندۀ مقبل

چو سیمرغ نهان شد

همه جا تار و سیه شد

دلم در غم هجران ، دگر نعره زنان شد

همه عالم و آدم به فغان شد

چو از درد

به قرآن زدم این فال

گشودم دل پر رمز سخن های خدا را

که شاید بدهد آیه ای از عشق

بگیرم پر و بالی و شوم از قفس آزاد

چه زیبا بدرخشید چه زیبا !

ملکی حامل یک آیه ز قرآن

که دلم در پس آن آیه فسون شد

چنان بود و چنین شد

رها گشته ز قانون زمان شد

امید دل گیسو

به تقدیر خدا ، در پس آن آیه فزون شد


 

بنده و تاجر

جمعه 22 آبان1388

تاجری دیدم به دستش بسته ای

روی دریا می رود با بنده ای

ینده گفتش باز کن سر بسته را

برگشا این لقمۀ در بسته را

تاجرا انفاق کن بهر خدا

سیر کن با لقمه ای این بنده را

کرد پنهان بسته را او بی صدا

تاجر پر مدعای بی وفا

ناگهان طوفان و موجی در گرفت

آب دریا هر دو را در بر گرفت

بنده در دم گفت وردی زیر لب

کرد دریا و هوا پیشش ادب



ادامه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
 

گلوگاه زندگی

جمعه 8 آبان1388

چه فشارهایی که گلوگاه زندگی را می بندد

و چه مرداب هایی که در چشم به هم زدنی انسان را خفه می کند

پنجره ها رو بسته اند و فانوس عقل خاموش گشته

کمتر کسی با دل خلوت دارد

چه شب هایی که مهتاب به انتظار بندگیِ بنده ای شب را به صبح می رساند

و چه روزهایی که خورشید به امید تماشای پاکی و تولد انسان ها طلوع می کند

و سرانجام به نا امیدی غروب می کند

ابرها می بارند که شاید زمین را غسل دهند

و لحظه ای نمیگذرد که دوباره لجن ها و مرداب ها گسترده می شوند

روز جایش را به شب میدهد و خاموش می گردد و ترجیح میدهد چشم هایش را به روی بدی ها ببندد

کوه ها می لرزند

ماهیان غرق گشته اند

اژدهای نفس فرمان میدهد

و لاشخورها در انتظار مردارها بر سر کاخ طاغوتیان نشسته اند

بال کبوتران شکسته

پای فیلبانان بسته

زبان خروس ها بریده

و عمود خیمه را برداشته اند

چاه ها را پر از سنگ کرده اند و کاسه ها را شکسته اند

این فشاریست که انسان را در این عصر به تاریکی و ظلمت سپرده

و تنها « او » می تواند

««« یخرجهم من الظلمات الی النور »»»

را محقق کند .


 

نهج البلاغه، خطبه 216

چهارشنبه 18 شهریور1388
بار خدایا!

آبروی مرا به توانگری نگه دار،

و ارزش مرا به تنگدستی از بین مبر

که ناچار شوم از روزی خواران تو روزی خواهم،

و از آفریدگان بدکارت مهربانی جویم،

و به ستایش آن کس که به من ببخشاید گرفتار آیم،

 

کاش .........

چهارشنبه 18 شهریور1388

این دنیا، چه دنیای خوب و دلپذیری می‌شد

اگر صدای قلب‌ام و زمزه‌هایش به تو می‌رسید از ورای فاصله‌‌ها…

کاش دنیا جور دیگری می‌بود…

کاش در دنیا فاصله معنا نمی‌داشت…

کاش می‌شد راحت سخن گفت و دل را سبک نمود…

کاش واژه‌هایی پیدا می‌شد که برای دیگران مفهومی نمی‌داشت

و من با خیالی آسوده دردهای دلم را به آن واژه‌ها می‌سپردم

و دمی آرام و قرار می‌گرفتم.
 

bye bye

سه شنبه 17 شهریور1388

بر سنگ قبر من بنویسید

خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنویسید

شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت عمر برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود 

 

دعای سحرِ من

دوشنبه 16 شهریور1388

سحر در سجده می گریم ، مگیر از من نگاهت را

فقط دردم به تو گویم ، مگیر از من صدایت را

شدم غرق کلام تو که افتادم به دام تو

خدایا این چه دریاییست ، مگیر از من کلامت را

بخوانم من به هر واژه ، تو را ای عمق هر واژه

که من غرقم به هر واژه ، مگیر از من دعایت را

صبا هر لحظه از کویت سحر عطر تو را آورد

که من مستم ز عطر تو ، مگیر از من صبایت را

من و ساز نگاه تو ، تو و رقص وجود من

به هر سازت برقصم من ، مگیر از من تو سازت را

چنان برخیزم از سجده که افتم باز بر پایت

خمارم کرده ای جانا ، مگیر از من سبویت را

کشیدم یک نفس در دل ، بر آوردم ز دل آهی

شدم خاکستر از عشقت ، مگیر از من تو داغت را

سحر خاکسترم را من رها کردم چو گیسویم

ضحی محو تو شد امشب ، مگیر از من صیامت را


 

فصل 86 انجیل برنابا

دوشنبه 9 شهریور1388
(۱)باید دوست تو دوستی باشد که قبول کند اصلاح را،همچنانکه او میخواهد که تو را اصلاح کند.(۲)نیز همچنانکه او میخواهد که ترک کنی هر چیزی را برای محبّت خدای؛پس بر اوست که راضی باشد بر اینکه ترک کنی او را برای خدمت خدای.(۳)لیکن به من بگو،هرگاه انسان نداند که چگونه خدای را دوست بدارد،پس از چه چیز خواهد دانست که خودش را دوست بدارد؟(۴)پس چطور خواهد دانست که دیگران را دوست بدارد،در صورتی که نمیداند که چگونه خودش را دوست بدارد؟(۵)براستی که این البته محال است.
....................
(۹)واجب هم نیست بر تو که چنین دوستی را دوست بداری،بحیثی که محبت تو منحصر در او باشد؛زیرا تو بت پرست خواهی شد.(۱۰)بلکه او را دوست بدار مثل اینکه خدای تو را نعمتی عطا فرموده؛پس زینت میدهد آن را خدای به فضل بزرگتری.(۱۱)

ادامه مطلب
 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما

من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .

     پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و

آدمها را اشتباه می گیرم .

     انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

     پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

     انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

     پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

     انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی

دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

     پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان

رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند

فراموش می شود . پرنده این را گفت و پر زد .

    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش

موج زد .

    آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟

تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان

را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "     

   انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گریست . بالهایت کوووووو ؟

 

نگاه تو

پنجشنبه 5 شهریور1388

 بارید چو باران ز نگاهت  به دلم شور و شر عشق

من در پی باران نگاه تو شدم در بدر عشق

چون گل بشکفتم چو شکر خندِ تو در ماه بدیدم

آواره شدم در پس هر کوچه روم در سفر عشق

 

کفش دوزک

دوشنبه 26 مرداد1388

دوسه پیمانه به یک بوسه خریدم ز لبت

                         من که این ناز کشیدم زتو و روی مهت
تا بدیدم رخ مه روی تو زیبا رو را
                        چشم من مست ِتو و دست من اندر کمرت

 

دوستت دارم

جمعه 2 مرداد1388

دوست داشتن دل می خواد نه دلیل

خدایا

I LOVE YOU

بی دلیل

 

خندۀ گل

پنجشنبه 25 تیر1388

ما را برای خنجر آبدیده به زهر

ما را برای تیر

ما را برای خون

ما را برای جنگ درون

نه

ما را برای گریه و غم

نه

ما را برای طلوع و غروب ، نه

ما را برای تولد

برای مرگ

ما را برای شادی و غم ، نه

ما را ز قطرۀ خورشید از آسمان

ما را برای حضرت زهرا برای یاس

ما را برای خندۀ گل آفریده اند

 
Blog Skin